تبليغاتX
راهی به سوی اغاز
 
به یاد می آورم لحظه هایی را که شانه هایم پناه امن خستگی هایت بود
وقتی دستانم را می فشردی و می گفتی دوستت دارم را خوب به خاطر دارم
آن لحظه ها که هر چه خطا می کردی چشمهایم دیده و ندیده می بخشیدند
یادم می آید می گفتی بی من زندگی محال است و با من همه چیزت آسان می شود
دیگر نمی دانم چگونه بر ماندن ترغیبت کنم ! چه کنم تا بفهمی من بی تو، نمی شود !
ولی باز هم دوستت دارم ... رهایی از آن ِ تو ... فقط ای کاش می دانستم این اصرار تو بر رفتن در چیست ؟

|+| نوشته شده توسط درنا در پنجشنبه یکم دی 1390  |
 
گاهی وقتا مقاوم بودن  و استقامت به خرج دادن خیلی‌ گرون تموم می‌شه له‌ میشی‌ و هیچی‌ درست نمی‌شه میزنی‌ به سیم آخر و خودت رو رها میکنی‌ اما بازم نمی‌شه. آخرش میفهمی که تنهای تنهایی.به جز خودت کسی‌ نمیتونه بهت کمک کنه اما اینقدر انرژی صرف کردی واسه یه راه نا تموم که دیگه چیزی هم از خودت نمونده که بخوای روش حساب کنی‌.اونوقته که میرسی‌ به معنی‌ واقعی‌ کلمهٔ کم آوردن اما بازم میگی‌ و میخندی که بقیه نفهمن چه مرگته اینه رسم زندگی‌ اینروزای من..................

|+| نوشته شده توسط درنا در دوشنبه شانزدهم آبان 1390  |
 
جالبه که دوباره همینم

دقیقا همین

http://yaass.blogfa.com/post-249.aspx

|+| نوشته شده توسط درنا در پنجشنبه پنجم آبان 1390  |
 به گمانم گم شده ام
 
می دانی …
این روزها جیبهایم دیگر خالی نیستند. دستهایم را مشت می کنم در جیب. نگاهم اما خالی ست. انگار بادبانی بی باد. یا بومی بی رنگ.
تنم به هراس آغشته است. هراس از نیامده نیست. هراسی است که گذشته اما نرفته است. مانده, جا خوش کرده است.
مثل دیشب که این همه دست مهربان کنار دستم بود اما من ناگزیر فرسوده می شدم و گم می شدم.
می دانی…
این روزها دیگر نشستن و آرمیدن و به خواب رفتن, آسودن نیست
من از لحظه ای به لحظهُ دیگر سقوط می کنم بی آنکه بیافتم.
به گمانم گم شده ام.
گمراه نه, گم شده ام در راهی که افقش به ناکجا رسید.


همه چیز را با هم و بی هم می نویسم.بی زمان است و پراکنده.بس که بیقرارم. همیشه گفته ام …انگار قرار من در بیقراری ست.
|+| نوشته شده توسط درنا در شنبه سی ام مهر 1390  |
 
چشم های کور من، ندید پایان بی تحمل درخت ها را،

 که رها تر از من، هر روز پس از اشتیاق کهنه بی تو کز می کردند،

 کنار حوالی خالی و نمناک این بی کسی،

بی هیچ ... فقط می ماند،

 بوی گیلاس، که از فصل های دور می آمد، پر از خاطره می کند، گوشه خالی و شکسته دیوار را.

من، بی تو، اینجا چه می کنم؟

|+| نوشته شده توسط درنا در چهارشنبه بیستم مهر 1390  |
 
اگر کسی سراغ صبوریم را گرفت
بگویید : کاسه اش شکست،دلش از غم لبریز شد و ..... جا زد

|+| نوشته شده توسط درنا در یکشنبه هفدهم مهر 1390  |
 
به يادت كه مي افتم از زندگي غافل ميشوم
حجم تو سنگين است به چيز ديگري نميرسم

Dorna rasekhi

|+| نوشته شده توسط درنا در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390  |
 
من هنوز به یاد دارم ...

که برای داشتنت...

دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت …

|+| نوشته شده توسط درنا در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390  |
 
 
بالا