تبليغاتX
راهی به سوی اغاز
 شوق تو
تمنای وجودت مرا با خودم درگیر میکند

صدایت آرامش لحظه های ابدیست

نگاهت مرا به خودم نزدیکتر میکند

و خشمت مرا از همه دنیا دور

راستی مگر میشود با بوسه تو مست نشد؟

مگر میشود از تو دل کند؟

مگر میشود دریای دلت را بی بادبان سپری کرد؟

تو چه دوری و چه نزدیک........

مرا صدا کن

من به مستی محتاجم

دوری تو باید از خاطر من برود

 

|+| نوشته شده توسط د در جمعه سی ام مرداد 1388
 راه ما آغاز شد.عاشقتم
دوباره عشق میرسد        دوباره شوق لحظه ها

دوباره نور میدمد             دوباره ساز گریه ها

دوباره ترس میرسد        حراص بی تو بودنم

دوباره شوق میرسد        حدیث با تو بودنم

صدای تو

نوای دل

نگاه تو

صفای دل

صدای خوب ساز تو

نوای عاشقانه ام

دوباره عشق میدمد

صدای تو به خانه ام

 

|+| نوشته شده توسط د در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
 

A very Beautiful woman was walking on the roof
of a building and she fell down.

On her way falling down, an American man catches her

She says: 'Oh thank you, you saved my life;


I'll do ANYTHING for you...
The man says: 'Okay then,kiss me.'

She says: 'You PIG!! NEVER!!'
So he says:'FINE!' and he drops her down....


So she's falling and screaming... Suddenly a German man
catches her in the air from his balcony

She says:'Oh thank you, you saved me;
I'll do anything that you ask...'

The guy says: 'Fraulein, kiss me.'

She replies: 'Oh you nasty pig!!! NEVER!'
So the man says: 'Fine!!!' and he also drops her down again.


She's falling and thinking that it was better if she kissed
one of those men and now she's going to die.

Suddenly, a man catches the woman from his balcony,

She says: 'Oh thank you, you saved my life, I'll kiss you!!'

The man replies: 'Astaghfar Allah' and he drops her!!!!!!!!* 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط د در دوشنبه پنجم مرداد 1388
 
خواب دیدم  

مگر اینکه به خواب ببینمت.

|+| نوشته شده توسط د در شنبه ششم تیر 1388
 گلهای بنفشه
تمامی دریا را میخواهم

برای خودم نه.برای تو

برای تو همه دنیا را به تصویر میکشم

زیباترین رودخانه  

همان که مرا به ساحل تو آورد

و یادم میماند

همیشه یادم میماند

که گلهای بنفشه برای چه روی دستان من روئید

 

|+| نوشته شده توسط د در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
 
و چه زود غروب میرسد

درست آنزمان که تو منتظر طلوعی

|+| نوشته شده توسط د در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
 
دوباره شهر زیر پای من است

اما اینبار تو غمگینی

سبدی از بغض برایم به ارمغان آورده ای

و من ناتوان ختی از چیدن سیب اشک

تو غمگینی و دل من فقط باران میخواهد

نمیدانم درکدام لحظه کنار کدام پل سرنوشت من و تو به هم رسید

بیا فراموش کنیم

گذشته هایمان را اما

 

 

|+| نوشته شده توسط د در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
 طلوع
آنزمان که من را گم کردم تو را پیدا کردم

همان شب بودنت تمام هستی من را پر کرد

همان شب که شهر با تمامی بزرگیش پیش چشمانم چراغ بود و نور فقط

و  خورشید چشمانت

 طلوع عشق را در شب رقم میزد

و من بیمناک غروب

|+| نوشته شده توسط د در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
 
 
بالا
Stats Maker