چشم های کور من، ندید پایان بی تحمل درخت ها را،
که رها تر از من، هر روز پس از اشتیاق کهنه بی تو کز می کردند،
کنار حوالی خالی و نمناک این بی کسی،
بی هیچ ... فقط می ماند،
بوی گیلاس، که از فصل های دور می آمد، پر از خاطره می کند، گوشه خالی و شکسته دیوار را.
من، بی تو، اینجا چه می کنم؟
|
+| نوشته شده توسط
درنا در چهارشنبه بیستم مهر 1390
|