تبليغاتX
راهی به سوی اغاز
 
و چه زود غروب میرسد

درست آنزمان که تو منتظر طلوعی

|+| نوشته شده توسط د در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
 
دوباره شهر زیر پای من است

اما اینبار تو غمگینی

سبدی از بغض برایم به ارمغان آورده ای

و من ناتوان ختی از چیدن سیب اشک

تو غمگینی و دل من فقط باران میخواهد

نمیدانم درکدام لحظه کنار کدام پل سرنوشت من و تو به هم رسید

بیا فراموش کنیم

گذشته هایمان را اما

 

 

|+| نوشته شده توسط د در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
 طلوع
آنزمان که من را گم کردم تو را پیدا کردم

همان شب بودنت تمام هستی من را پر کرد

همان شب که شهر با تمامی بزرگیش پیش چشمانم چراغ بود و نور فقط

و  خورشید چشمانت

 طلوع عشق را در شب رقم میزد

و من بیمناک غروب

|+| نوشته شده توسط د در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
 
 
بالا
Stats Maker