دوباره شهر زیر پای من است
اما اینبار تو غمگینی
سبدی از بغض برایم به ارمغان آورده ای
و من ناتوان ختی از چیدن سیب اشک
تو غمگینی و دل من فقط باران میخواهد
نمیدانم درکدام لحظه کنار کدام پل سرنوشت من و تو به هم رسید
بیا فراموش کنیم
گذشته هایمان را اما
|
+| نوشته شده توسط
د در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388