دلزدگي زناشويي چيست؟
دلزدگي وضعيت دردناكي است كه كساني را كه توقع دارند عشق رؤيايي به زندگيشان معنا ببخشد، متاثر مي سازد. دلزدگي هنگامي بروز مي كند كه متوجه مي شوند علي رغم تمام تلاش هايشان، رابطه شان به زندگي معنا نداده و نخواهد داد. ازدواج ها ممكن است بي آن كه منجر به دلزدگي شوند، سرانجام خوبي نداشته باشند و سبب سرخوردگي و ناراحتي شوند. هنگامي كه همسري بي دقت وبي توجه است، طرف مقابل مي تواند تصميم بگيرد كه به زندگي با او ادامه دهد يا وي را ترك كند، اما وقتي كسي انتظار دارد كه رابطه او با همسرش به زندگي اش معنا بدهد، چنين رنجش هايي غيرقابل تحمل خواهد بود.
دلزدگي زناشويي به علت مجموعه اي از توقعات غير واقع گرايانه و فراز و نشيب هاي زندگي بروز مي كند. برخلاف عقيده اغلب رويكردهاي باليني كه در زوج درماني استفاده مي شوند، دلزدگي زوج ها به علت وجود اشكال در يك يا هر دو نفر يا اختلال در رابطه آن ها نيست.
دلزدگي از عشق يك روند تدريجي است. به ندرت به طور ناگهاني برز مي كند. درواقع صميميت و عشق به تدريج رنگ مي بازند و به همراه آن احساس خستگي عمومي عارض مي شود. در شديدترين توع آن، دلزدگي برابر است با فرپاشي رابطه. كسي كه گرفتار دلزدگي شده است؛ به نحوي مي خواهد بگويد: «همين است كه هست! اين رابطه ديگر برايم بس است. ديگر نمي توانم آن را تحمل كنم.»
دلزدگي طبق تعريف (و طبق تجربه هاي اشخاص) از پا افتادن از نظر جسمي، عاطفي و رواني است كه از عدم تناسب مزمن بين توقعات و واقعيت ناشي مي شود.
از پا افتادن جسمي
فرسودگي بدني ناشي از دلزدگي برخلاف خستگي ناشي از دو ماراتون يا تمام روز را باغباني كردن، به صورت خستگي مزمن بروز مي كند كه با خواب رفع نمي شود. معمولاً افراد دچار دلزدگي بعد از اين كه تمام تعطيلات آخر هفته را در تختخواب مي گذرانند، صبح زود اول هفته با احساس خستگي و فرسودگي از خواب بيدار مي شوند. تمام روز را با بي حالي پاهايشان را روي زمين مي كشند و راه مي روند و سرانجام وقتي كه شب فرا مي رسد، نمي توانند بخوابند. وقتي كه حرف هاي ناخوشايند و بي توجهي هاي همسرشان را ياد مي آورند، دلشان به هم مي خورد. در حالت خواب و بيداري تمام «گناهان» همسرشان بزرگ جلوه مي كند. هنگامي كه بالاخره به خواب مي روند، گرفتار كابوس مي شوند (مثلاً خانه شان در زلزله خراب شده و ..).
بضي افراد براي اين كه به خواب بروند، قرص خواب مي خورند يا به مشروب پناه مي برند؛ اما وقتي صبح زود بعد از خواب بيدار مي شوند، خسته و كسل و بي حال هستند و سردرد شديدي دارند. گاهي اوقات اين افراد دچار سردرد مزمن، دردهاي شكمي يا كمردرد مي شوند. آن ها مستعد ابتلا به انواع بيماري ها مي شوند و مرتباً دچار سرماخوردگي مي گردند. بعضي افراد علاقه اي به غذا خوردن ندارند («در گليم يك توده بزرگ هست.») عده اي ديگر بيش از اندازه مي خورند («دست كم مي توانم در زندگي از لذت خوردن بهره مند بشوم.»)
از پا افتادن عاطفي
مبتلايان به دلزدگي احساس مي كنند كه از نظر عاطفي تباه شده اند، آزرده و دلسردند. علاقه اي ندارند چيزي را توضيح بدهند و نمي خواهند براي مشكلاتشان كاري بكنند. معتقدند كه ديگر براي آن ها و رابطه شان جاي اميدواري باقي نمانده است. روز به روز ناراحت تر و غمگين تر مي شوند؛ برايشان هر روز بدتر از روز پيش به نظر مي رسد؛ زندگي تهي و بي معنا است؛ ديگر هيچ چيزي اهميت ندارد. آن ها اغلب افسرده اند و نيروي كمي را كه برايشان باقي مانده براي كار و فرزندانشان صرف مي كنند. در انتهاي تونل زندگي نوري نمي بيند. چون همه چيز در نظرشان بد جلوه مي كند، احساس مي كنند براي ايجاد هر نوع تغييري بي يار و ياورند. آن ها اين عقيده را كه مي توانند همسرشان را تغيير دهند، كنار گذاشته اند و ديگر نيرو يا انگيزه اي برايشان باقي نمانده تا خودشان را تغيير دهند. چون به بروز هيچ تغيير و تحولي اميد ندارند، حس مي كنند كه در دام افتاده اند. در موراد شديد، احساس ياس و بيهودگي مي تواند منجر به آشفتگي عاطفي يا انگيزه خودكشي شود.
از پا افتادن رواني
از پا افتادن رواني ناشي از دلزدگي معمولاً به شكل كاهش خودباوري و نظر منفي گرايانه نسبت به روابط به خصوص رابطه با همسر تظاهر مي يابد. در ابتدا هنگامي كه يك زوج عاشق همديگر هستند؛ نه تنها يكديگر را دوست دارند، بلكه درباره خودشان هم حس خوبي دارند. خوشايندي داشته باشند؛ گويا جادوي عشق همه چيز را طلسم كردهاست. از وراي بلور صورتي رنگ عشق، هر دو نفر زيبا، دل انگيز و شهوت انگيز به نظر مي رسند. زندگي سراسر پيمان و تعهد و خوشايند است.
با شروع دلزدگي، ديگر هيچ چيز مثل گذشته تحسين برانگيز نيست. هر دو نفر به طور دردناكي به كوچك ترين كارهاي طرف مقابل توجه مي كنند، كارهايي كه سبب مي شود تحملشان را از دست بدهند و فرياد بكشند («ببين چطور سرفه مي كند»،«رانندگي اش را نگاه كن»،«پاهاي كثيفش را ببين».) هر دو نفر شكيباييشان را براي مسائلي از اين قبيل از دست داده اند.
احساس ياس و سرخوردگي فقط به همسر محدود نمي شود. اين اشخاص احساس وحشتناكي در مورد ناكامي خودشان يا شكست در مهم ترين رابطه موجود در زندگي دارند (حتي اگر تقصير آن ها نبوده يا تمام تلاششان را براي پيشگيري از اين اتفاق به كار گرفته باشند). هنگامي كه تصوير خودشان را در آينه نگاه مي كنند، كسي را مي بينند كه دوستش ندارند. چين و چرك هايي را مي بينند كه قبلاً وجود نداشتند. احساس سرخوردگي مثل عشقي كه قبلاًوجود داشت، فراگيرتر از رابطه بين دو نفر است. اين احساس روي زندگيشان، احساسشان در مورد ساير افراد، آينده و توانايي عشق ورزيدنشان تاثير مي گذارد.
|
+| نوشته شده توسط
درنا در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384
|